مصاحبه جالب پژمان با خاطرات تلخ و شیرین
* بذار یه مقدار در مورد فوتبالی شدنت حرف بزنیم . چی شد که پژمان منتظری کاسب و شیر گرون فروش ، شد پژمان منتظری فوتبالیست ؟
خب من فوتبال بازی میکردم . این نبود که فوتبال بازی نکنم . اون موقع رو آسفالتای داغ اهواز فوتبال بازی می کردیم پا تاول می زد . مهم نبود کفش پات باشه یا نه . تو محل فوتبالیست خوبی بودم اما عشق فوتبال نبودم . باورت میشه قبل اینکه فوتبالیست بشم فقط یه بار رفته بودم ورزشگاه ؟
* نه ! داری راست راست توی چشای من نگاه میکنی و دروغ میگی !
( میخندد) دروغ نمیگم . فقط یه بار رفته بودم ورزشگاه اصلا جدی نمی گرفتم فوتبال رو. بعدا برای فوتبال حریص شدم
* رک و رو راست دنبال یه راه فرار بودی که وضع مالی خونه خوب بشه . سوپرمارکت بگیر و نگیر داشت و بعد یه دفعه در فوتبال باز شد و رفتی تو . درست گفتم ؟
آره . دنبال یه راهی بودم که یا فروش بیشتر بشه یا اینکه سوپرمارکت رو بزرگتر کنم . بعد یه دفعه فوتبال پیش اومد . دیهیم اهواز بودم بعد رفتم امیدای فولاد بعد دیگه خودم رو کشتم تا برسم به تمرین بزرگسالان فولاد.
* اولین پولی که از فوتبال گرفتی یادت هست ؟
(
چشماش برق می زند ) مگه می شه یادم بره ؟! تو دیهیم اهواز بودم ببین اون
خودش یه داستانه 200 هزار تومان به من پول دادن خیلی بود اون موقع باور کن
به اندازه صد میلیون الان به من چسبید . تو اوج مشکلات مالی بودیم خیلی
اوضاعمون بی ریخت بود خیلی تحت فشار بودیم از باشگاه زنگ زدن و گفتن پولارو ریختن به حسابم
* بعد؟
رفتم
بانک . تا حالا اون همه پول تو بانک نداشتم . کل پول رو درآوردم . بعد
ترسم گرفت . پول رو ازم نزنن ؟ پول رو با هزار بدبختی قایم کردم رفتم سوار
تاکسی شدم . عین این فیلما بود فکر می کردم الان همه آدمای تو تاکسی خبر
دارن که من پول همراهمه . از تاکسی پیاده شدم تا خونه ام صد قدم راه بود .
اون صد قدم رو پرواز کردم . زنگ در خونه رو زدم . نه یه بار که چند بار درو
که باز کردن رفتم پیش مادرم . نفس نفس می زدم منو دید نگران شد . ازم
پرسید چی شده ؟هیچ نگفتم . بغض تو گلوم بود یه لحظه تموم اون سختیا اومد
جلو چشام . پاکت پول رو گذاشتم تو دستای پینه بستش و های های زدم زیر گریه
...
بعدا پولای بیشتری رو بردم خونه اما هیچ پولی هیچ وقت ، هیچ جا به
اندازه اون دویست هزارتومان به من نچسبید . هیچ پولی ، هیچ جا ، هیچ وقت
مزه اون پول رو نداشت .
* می بخشی اما دوست دارم قضیه پدرت رو بدونم چی شد که پدرت فوت کرد ؟
این یکی از بدترین تصویرهای زندگیمه خیلی تصویر تلخیه
* میخوای ازش بگذریم ؟
نه می خوام بگم . خودم می خوام بگم . خواب بودم همه مون خواب بودیم خونه ما دوتا حیاط داشت ظهرای خوزستان خیلی خیلی گرمه غیر از خواب هیچ کار دیگه ای نمی شه کرد . ما همه خواب بودیم اما بابام خدا بیامرز برای اینکه گرما اذیتمون نکنه رفته بود کولر رو درست بکنه که برق گرفتش .
* هیچی نمیتونم بگم .... فقط میتونم گوش کنم .
مادرم متوجه تأخیر پدرم شده بود رفت تو حیاط پشتی و بعد دید که بابام افتاده روی زمین . من با صدای فریاد مادرم از خواب بیدار شدم . همسایه ها سریع اومدن کمک آقای بید مشعل همسایه نزدیکمون که سرهنگ راهنمایی و رانندگی بود بابام رو برد بیمارستان می دونی ؟! اون خیلی مرد خوبیه به من و خانوادم نزدیک بود و هست . بابام تو ماشین اون تموم کرد به بیمارستان هم نرسید .
* تو چند سالت بود ؟
ده شایدم یازده و نیم بچه بودم . نمی دونستم چه اتفاقی افتاده می دونی ؟ نمی تونستم خوب درک کنم که چه چیزی رو از دست دادم . خیلی ناراحت بودم گریه می کردم اما هنوز به اون درک عقلی نرسیده بودم .
* کی به اون درک عقلی رسیدی ؟
خیلی دیر .... خیلی دیر .... چند سال بعد برای پدرم آه کشیدم آه خیلی تلخی بود می دونی ؟ بعدا که فوتبالیست شدم آه کشیدم که کاش این اتفاق دیرتر می افتاد من اعتقاد دارم پدرم ، روح پدرم الان داره منو میبینه و از پیشرفت من خوشحاله . آه من مال اینه که من هیچ وقت فرصت نکردم . خوشحالی رو از تو چشاش بخونم . وقتی معروف شدم وقتی موفق شدم حسرت این رو داشتم که پدرم بیاد سمتم بزنه پشتم و و من تو چشاش بخونم که ازم راضیه .

تصویر چهارم : مرگ مادر
* می بخشی پژمان ، اصلا نمی خواستم این تصویرها رو بیارم چشمات .
نه من خودم هر چند وقت یک بار این کار رو می کنم کمک می کنم یادم نره کی بودم و کی هستم کمک می کنه که همه چی یادم باشه . کمک می کنه یادم نره تو زندگیم چه حسرتایی داشتم یکیش همین قضیه پدرم .
* اما عوضش مادرت این حسرت رو برات نذاشت اون دید که تو موفق شدی اون دید که تو تبدیل شدی به یکی که رو پای خودشه ، موفقه ، مردم میشناسنش . تو این حسرت رو نخوردی . تو این آه رو نکشیدی
برای مادرم یه آه دیگه کشیدم آهی که برای مادرم کشیدم این بود که مادرم رو تو یه ماه آخر زندگیش اصلا ندیدم این بزرگترین حسرت منه فقط رفتم خونه و بعد فهمیدم که چند ساعت قبل مادرم تموم کرده . بالا سرش نبودم ندیدمش باهاش حرف نزدم لبخند آخرش رو ندیدم برای آخرین بار دست نوازشش رو روی سرم حس نکردم .
* بذار از اول بریم جلو
استقلال زمان فیروز کریمی بود . رفته بودیم امارات اردو. رسیدیم تهران و گوشیم رو روشن کردم مادرم زنگ زد تولدم بود یه ماه بود خونه نرفته بودم . مادرم زنگ زد گفت برگرد خونه گفت بیا شب تولدت با هم باشیم گفتم برسم خونه زنگ می زنم از باشگاه اجازه میگیرم میام . رفتم خونه دوش گرفتم ساکم رو باز کردم زنگ زدم خونمون تو اهواز که ببینم چه خبره اما کسی جواب نداد . تعجب کردم ! بعد از خونه زنگ زدن می تونستم از تو تلفن حس کنم که یه اتفاقی افتاده می تونستم بو بکشم می تونستم از پشت تلفن بفهمم که تو خونمون یه اتفاقی افتاده بهم گفتن حال مامان بده بیا راضیش کن بره دکتر ! می دونی ؟
خانواده ما یه طوریه که اصلا بیمارستان نمی ریم اگه یکی بخواد بره دکتر باید کل طایفه جمع بشن و ببرنش دکتر . از خونه زنگ زدن و گفتن بیا خونه . بعد مهدی امیرآبادی زنگ زد به اون خبر داده بودن مهدی گفت با باشگاه صحبت کردم برو خونه اونجا دیگه شکم بیشتر شد رفتم خونه تو هواپیما دل تو دلم نبود . رسیدیم اهواز داشتم دیوونه می شدم و تو خودم نبودم تو خودم جا نمی شدم . می خواستم از خودم بکنم تا زودتر برسم خونه رفتم خونه .... پارچه سیاه رو دیدم و رفتم تو خونه .... می دونی ؟ دو هفته بعد رفتنش دلم خوش شد به این که همون طوری رفت که خودش می خواست همیشه خدا می گفت : یه جوری برم که اذیت نشم . تو خواب رفت . خدا دوسش داشت.خودم رو نبخشیدم
تصوير پنجم : ميليونر زاغه نشين
* زندگي تو اهواز ، با زندگي تو تهران خيلي فرق داره . اونجا آدم يه طور ديگه بزرگ مي شه ، يه طور ديگه حسرت مي خوره ،يه طور ديگه عاشق ميشه ، اونجا آدم يه طور ديگه فوتباليست ميشه . اونجا آدم يه طور ديگه زندگي مي کنه . فکر کنم آماده اي که يه تصوير از کودکي هاي خودت رو در تاييد اين حرف من بيان کني درسته ؟
( مي خندد) من از بچگي ، عشق فيلم بزرگ شدم خيلي فيلم مي ديدم . الان يه فيلم باز حرفه اي هستم . راسل کرو رو دوست دارم . خيلي از فيلماشو ديدم . مثلا مرد سيندرلايي رو 5 بار ديدم . به نظرم کرو تو اين فيلم خيلي خوب تونست نقطه اوج يا نقطه شکست يه ورزشکار حرفه اي رو نشون بده . بروس ويليس رو دوست دارم . فيلم رومنس زياد نگاه مي کنم . مي دوني ؟ خيلي احساساتي مي شم وقتي فيلم نگاه مي کنم . دوست دارم پاي فيلم احساساتي بشم .
* و اين دليلي داره که به اهواز و روزهاي کودکي برگرده ؟ مثلا نگاه کردن فيلماي غمگين تو بچگي ؟
( مي خندد ) فيلم هندي . ببين تو اهواز با همون آنتن معمولي تلويزيون مي توني تلويزيون کويت رو بگيري ، چهارشنبه ها و پنجشنبه ها ، کانال کويت فيلم هندي پخش مي کرد . کل خانواده پاي تلويزيون بوديم همه با هم بابا ، مامان ، ماها .
* فيلمها دوبله عربي بودن ؟
آره خب ما عربي مي فهميديم گاهي وقتا دوبله انگليسي بود که خواهرم ترجمه مي کرد مي دوني ؟ همش برفک بود . بالاخره آنتن اصلي که نبود فيلم هندياش همش برفک بودن يه زمان ده درصد تصوير برفک بود اون روز جشن مي گرفتيم . يه روزايي اما باد ميومد بارندگي بود هواي کويت بد بود بعد برفک مي شد چهل درصد اون وقت تو خونه دعوا بود که کي بره آنتن رو بالا پايين کنه که تصوير خوب بشه .
* لابد اينم يه داستاني داره ، آره ؟
( مي خندد ) چهار تا بوديم يکي مي رفت پاي آنتن يکي مي رفت پاي پنجره همه جيغ مي زدن از پاي آنتن داد مي زد خوبه ؟ صداش مي رسيد پايين بعد از لب پنجره داد ميزدن که نه ! بده چپ ... بده راست خوبه تنظيم شد نه ! خرابش کردي .... برگرد چپ تکون بده ( مي زند زير خنده ) حسرت ديدن يه فيلم هندي بدون برفک موند رو دل بچگيام .
* آخرين فيلم هندي که ديدي ؟
ميليونر زاغه نشين
* کار به فيلمش ندارم من هفته قبل کتابش رو تموم کردم .
مگه کتاب داره ؟
* آره اصل داستان اقتباس از يه کتابه ، کتابه از فيلم بهتره .
من کتاب دوست داشتم . مي دوني ؟ پدرم خيلي کتابخون بود. کتابخون حرفه اي .... تو شونزده سالگي يه دفعه تب کتاب منو گرفت . رفتم سراغ کتاباي بابام خدا بيامرز چه کتابايي خوندم ، کلئوپاترا ، سينوحه ، کنيز ملکه مصر ، ناپلئون ... اسم اونجزيره که ناپلئون توش زنداني شد چي بود ؟
* سنت کلر .... نه ..... سنت هلن
آره همون ، کتاب از دستم نمي افتاد بعد ديگه زده شدم .
* خواجه تاجدار چطور ؟
نه الان دست ايمان مبعليه خوندش ازش ميگيرم .
تصوير ششم : رازهاي موفقيت
* آدم الکي موفق نمي شه ، امکان نداره . اگه پژمان منتظري الان براي خودش کسي شده ، حتما يه دليلي داشته ؟
بهت گفتم روي آسفالتاي داغ اهواز فوتبال بازي مي کردم. اون اول کار ، اول راه بود. مي دوني ؟ از سر تمرين رفتن لذت مي بردم . هر روز ساعت دو و نيم بعدازظهر ، زير تندترين و داغ ترين آفتاب دنيا مي رفتم سر تمرين . همه ميگفتن پژمان ديوونه است . با همه اين حرفا مي رفتم سر تمرين . علاقه داشتم ، رفتم دنبال فوتبال با تمام علاقه . دنبال پول نرفتم . دنبال تمرين رفتم . دنبال عشق رفتم . فوتبال برام عشق بود .
* از همون لحظه اي که فوتبال رو جدي گرفتي ، شد عشق ؟
از همون لحظه ، يه تيمي بود به نام پرسپوليس اهواز . من کوچکترين بازيکن اون تيم بودم . هم مهاجم بازي مي کردم هم هافبک راست . تو اون تيم حتي يک دقيقه بازي رسمي هم به من نرسيد اما تنها کسي بودم که از اون تيم اومد بالا . تنها کسي بودم که به يه جايي رسيد. تنها کسي بودم که براي خودش کسي شد . از من بهتر هم تو اون تيم بود . از من قوي تر هم بود اما من اومدم بالا .
* و فکر مي کني دليل اين اتفاق چي بود ؟
اول خواست خدا و دوم دعاي مادر. دعاي مادرم پشت سرم بود . باور کن شعار نمي دم . اعتقادم رو بيان مي کنم . خيلي ها شعار مي دن سر اين چيزا ، اما من واقعا دعاي مادرم رو ديدم که راه ها رو برام باز کرد . پشتکار هم داشتم . اين فوتباله . از تو بهتر هم هست اما تو مياي بالا، شانس هم تو موفقيت من دخيل بوده . حتما بوده .
* بيا يه مقدار درمورد اين شانس و دعاي مادر حرف بزنيم جايي بوده که اين دوتا با هم بشن يکي ؟
آره ، من راحت ترين کارت پايان خدمت دنيارو گرفتم . رفتم اميداي فولاد که يکطوري کاراي خدمت رو انجام بدن . مي خواستم يه طوري بشه که خدمت از فوتبال دورم نکنه . بعد يه دفعه يه نامه اومد خونه ما . اين يکي از لذت بخش ترين صحنه هاي عمرمه . بعضي وقتا سر نماز به اين صحنه فکر مي کنم .
* چه نامه اي ؟
نامه اومد که چون پدرتون سابقه چهل ماه منطقه جنگي رو داره يکي از پسرها معاف ميشن . خب داداشم رفته بود خدمت . خيلي راحت به من رسيد . خيلي راحت کارت معافي اومد دم خونم . اين ميشه تلفيق شانس و دعاي مادر . خواست خدا هم بود که همه چي خواست خداست .
* چيز ديگه اي هم براي موفقيت هست ؟
آره ، حس مسئوليت پذيري نداشته باشي بالا نمي کشي خودت رو . وقتي مي ديدم مادرم داره بال و پر مي زنه که زندگي ما يه طوري بچرخه ، انگيزه اي شد برام که بيام بالا . همون موقع حس مسئوليت پذيري رو تو خودم کشف کردم . خوشم اومد از اين حس و تقويتش کردم . ازش لذت بردم . تا مسئوليت پذير نباشي ، نمي توني تو زندگي ، تو کار ، تو درس ، تو هر چي که بخواي پيشرفت کني .
تصوير هفتم : اولين تمرين استقلال
* از استقلال بگو . از اولين روز تمرين استقلال.
يادمه سبز پوشيده بودم . نمي دونم چرا اما لباسم سبز بود . اون روز براي من روز خوبي بود . خيلي تشويقم کردن . با خيلي از بچه ها تو اردوهاي مختلف تيم ملي همبازي بوديم . همه چيز خيلي خوب پيش رفت .
* خونگرمي مخصوص جنوبي ها کمک کرد تا روز اول راحت پيش بره ؟
آره ، ميلاد هم همين شرايط رو داشت . روز اول خيلي زود گرم گرفت . با همه هم گرم گرفت . اين خون و حس جنوبي هاست . اينطوريه ديگه .
* معمولا براي هر کسي تو محل جديد کارش ، يه لحظه وجود داره . يه « آن » يه تصوير ، يه چيزي که باعث ميشه همه يخ ها آب بشن و همه چي خوب پيش بره يا برعکس همه چي گره بخوره و تو حس کني نمي توني اونجا موفق بشي . براي تو اون لحظه خاص که حس کردي استقلال تيم توئه ، کي بود ؟
اولين روزي که رفتم باشگاه براي مذاکره . من بازيکن آزاد بودم . قبل از استقلال با سه تا باشگاه مذاکره کردم و بعد از استقلال هم يکي ، دوتا باشگاه ديگه تو صف بودن . اون احترامي که تو باشگاه به من گذاشتن همون چيزي بود که نياز داشتم . اون لحظه خاص ، وقتي بود که فهميدم استقلال واقعا « پژمان منتظري » رو مي خواد نه يه دفاع آزاد . نه اينکه حالا پژمان نشد يکي ديگه . وقتي وارد باشگاه شدم ، فتح اله زاده ، نظري و بهرام اميري برام خيلي کلاس گذاشتن . خيلي خيلي زياد .
کيف کردم . ديدم باشگاه داره چه شخصيتي به من مي ده . اصرار ناصر خان هم برام مهم بود . تلفني با ناصر خان حرف زدم ، حس کردم واقعا منو مي خواد . ديگه برام هيچي مهم نبود با استقلال تموم کردم .
* پس تو قبل از اينکه تو تيم جا بيفتي تو باشگاه جا افتادي ؟
ببين انتخاب تيم دست بازيکنه . تو باشگاه رو مي خواي يا باشگاه تورو مي خواد . بعضي وقتا هر دو . همه چيز نهايي مي شه و تو مي ري سر تمرين . حالا اينجا تو بايد باهوش باشي . بايد ببيني تيم ، تورو دوست داره يا دوست نداره . شايد جمع ، بازيکن رو بپذيره يا اون رو پس بزنه . باز هم تو مي توني تو دل همه جا بشي . حتي اگه روز اول هم همه تورو پس بزنن تو مي توني خودت رو به مرور تو دل همه جا کني .دوست داشته شدن که به جوک گفتن نيست . فقط اونايي که بلدن شيرين زبوني کنن يا همه رو بخندونن محبوب نمي شن . يه زماني تو همه رو با سکوت جذب مي کني . با هيچي نگفتن . با شلوغ نکردن . يه زمان تو از بقيه کنار مي کشي و اجازه مي دي اونا بيان جلو .
تصوير هشتم : لاکي نامبر من
* پژمان مي خوام مصاحبه رو جمع کنم . بيا تصوير آخر رو روي شماره پيراهنت بريم ، چرا 33؟
(مي خندد) يه جوري شماره شانس منه . دوسش دارم .
* خب دليلش چيه ؟ از کي شروع شد ؟
تو اردوي فولاد که بوديم از اميدا رفتيم بزرگسال . اونجا شماره 33 رو به من دادن چون خيلي دير رفته بودم و شماره هاي ديگه پر شده بود .بعد با همون شماره خودم رو کشيدم بالا و عوضش نکردم چون جوون بودم و شماره يه رقمي بهم نمي دادن با همون شماره ، خيلي پيشرفت کردم . کيف کردم باهاش . اخت پيدا کردم با 33.
بعد ديگه اومدم استقلال شماره 6 حاج محمود رو به من دادن . از يه طرف خوشحال بودم که شماره کاپيتان رو به من دادن و از طرف ديگه شماره خودم رو مي خواستم . تا روز آخر با شماره شش تمرين کردم بعد درخواست کردم که شماره خودم رو بهم بدن.به همين سادگي.اينم از داستان شماره شانس من!

این وبلاگ واسه همه ی هوادارای متعصب استقلال ساخته شده.